مسیری برای بازگشت

من محمدرضام اینجا از تجربه هام می‌نویسم

مسیری برای بازگشت

من محمدرضام اینجا از تجربه هام می‌نویسم

تغییر کن

ساعت ۱۲:۳۵ بود 

همه جا تاریک بود ، تاریکه تاریک 

فقط یه لامپ روشن بود لامپ راهرو بود 

نشستم لب در ، نور از بالا سرم به نرمی می‌تابید 

مجله تو دستم بود 

از کتابخونه مدرسه برداشته بودمش خودمم نمی‌دونم اصلا چی شده بود آورده بودم

آخه می‌دونی ! من درس خون نبودم که 😎 اصلا مطالعه نمی‌کردم 

اصلا تو مدرسه خوبی هم نبودم که

ته دنیا بود ، اصلا آرزو معنی نداشت 

 شب و روزم حساب کتاب نداشت  ... 

نوجوون و نادون بودیم (سال ۹۳ بود

شب تا صبح هم تو فضای مجازی ...

اصلا بعید بود 

من ! مطاله !  شب ...!

همینکه مجله رو باز کردم 

تایتلش این بود ، ‌اینشتن دوم 

تعجب کردم 

همینطور خوندم تا رسیدم به ...

 ( مریم میرزاخانی )

وایسادم...

 ‌‌‌کل صفحه رو نگاه انداختم 

ورق زدم خوندم ..

فکر کردم ..

صبر کردم ..

درگیر شدم 

تا اینکه شروع شد...

 

 

 

 

 

 

 

  • Rezashin

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی